دَلالانِ بهشت
که روزی خانه میخواندیمش
سینهباز کنید
و هر چه در آن دارید به زباله افکنید
که درین ویرانه
همه چیز رواست
جز این چیز سرخ که میتپد درونِ شما
پیش از ورودِ به این ویرانه
که روزی خانه میخواندیمش
جان گشایید
و هر چه پر و بال در آن دیدید
ز ریشه برکنید
که درین ویرانه
همه چیز رواست
جز آن ترانه که در آن
ز کنعان سخن رود
پیش از ورود به این ویرانه
چشم ببندید
به هر چه لطیف است
به زیبایی
پیش از ورود به این ویرانه
بهار را فراموش کنید
پیش از ورود به این ویرانه
با عشق وداع گویید
پیش از ورود به این ویرانه
از زیبایییِ خود شرم کنید
بپوشانیدش
که کبیر است چون گناه
پیش از ورود به خانه
بر هر چارراه
به هر کوی و میدان
بهشت میفروختند دیوان
به رایگان
پش از ورود اما
بر هر چارراه
به هر کوی و گذر
به یک دست طناب
بآن دگر قرآن
دوزخ فروشند دیوان
به رایگان
رضا هیوا
ده آذر ۱۳۸۹
پاریس
2010-12-01#15.20
[این شعر برایِ نخستین بار در سایت عصر نو چاپ شد ]
در جستجویِ نان
-- گفتگو --
گفتم: گرسنهام
گفت: بخور !
گفتم: سُفرهام خالی است
گفت: پیدا کُن !
گفتم: مردانِ مسلح مراقبشاناند
گفت: خلعسلاحشان کُن !
گفتم: پُشتشان قانون است
گفت: قانون عوض کُن !
گفتم: پُشتِ قانون آرا خوابیده
گفت: رَأیات عوض کن !
گفتم: با یک گل بهار نمیشود
گفت: گلزار بساز !
گفتم: زمان میطلبد
گفت: صبور باش !
گفتم: گرسنهام !
رضا هیوا
یازده بهمن ۱۳۷۹
انگلستان
2001-01-30
[از کتابِ: "رویا و مکافات"]
اگر من جار نزنم:
"آتش! آتش!"
این خطر هست که روستاییان
خفته در خوابِ شیرین
به خفگی افتند
اگر من جار نزنم:
"آتش! آتش!"
کسی رودخانه را به روستا نمیآورد
کسی به دنبالِ باران نمیرود
و کسی باد را از ورود به روستا باز نمیدارد
اگر من جار نزنم
نیستم
رضا هیوا
شانزده مهر ۱۳۸۷
پرواز پاریس-میلان
2008-10-07#10.10
[از کتاب "رویا و مکافات"]
بانگ دادند که جایِ یاغیان بر دارست
ور باکره جان داد بهشتش جایست
شیخان همگی مست و خرابند امشب
پروانهٔ خونین بدهند دست به دست
رضا هیوا
بیست و هشت تیر ۱۳۸۹
فرانسه – پیرنه
2010-07-19#03.10
تبار بذرافشانان
خوابگاهِ نفرین شدگان
یا زیارتگاهِ آزادگان
- همین است که هست -
به کلبهٔ ما
خوش آمدید
خواستیم زندگی را زیباتر کنیم
بهایی نامردانه گزافش دادیم
و با خورشیدی که به سینه پنهان داشتیم
رفتیم
چند بذری کاشتیم
و با خونمان آبشان دادیم
چون بذرافشانانِ پیشتر از ما
که کاشتند
دادند
و رفتند
روزی که یوسف به کنعان
و نور به خانههاتان بازگشت
چون به شادی یکدگر بوسید
نوبت که به ما رسد
ز ما یاد کنید
و با جلادانمان با عدالت رفتار کنید
تا که خونمان به خانه رسد
نه به بیراهه
رضا هیوا
لانه
2010-08-27#13.07
بیانیهٔ ۱۸ آقایِ موسوی و قانونِ اساسی ِ نوین
این برگه نخستین بار در سایت اخبار روز به چاپ رسید
آخرین لحظهدورنما
ولایت فقیه
قانونِ اساسی یا "میثاق مشترکِ مردم ایران"
تغییر قانون اساسی
حقوق زنان و اقلیت ها
منشور جهانی حقوق بشر
چکیده
آخرین لحظه
ساعاتی پیش از انتشار این برگه آخرین گفته هایِ آقایِ موسوی را در ملاقات با اساتید دانشگاه خواندم. ایشان درین ملاقات گفتند: "ما احتیاج به متنی داریم که ما را به هم وصل کند و در شرایطِ فعلی جایگزین و بدیلی برای قانون اساسی وجود ندارد…"
آستینها را بالا بزنیم و بزرگترین گفتمانِ تاریخی و ملی را در بارهٔ تدوین قانون اساسی نوین به راه اندازیم. قانون اساسی کنونی، با ممکن ساختن همه پرسی، ابزار گذار مسالمت آمیز به قانون اساسی نوین را داراست. هر چه زودتر نویدِ این همه پرسی را برای ساختن جمهوریِ نوین به هم میهنانمان دهیم. این روند هم به یکدلی و هم به توان جنبش خواهد افزود.
بگذار بین بد و بدتر، خوب را برگزینیم!
این بند را که بعد از خواندنِ گزارش این دیدار نوشتم با شتاب به این برگه میافزایم. جامعهٔ ما آبستن رویداد است و اینکه این روزها خبر از در و دیوار میبارد چیزی جز بازتاب این زایش ِ تاریخی نیست. بزودی به این رویدادها بازمیگردم. بقیهٔ این برگه روز هایِ پیش نوشته شده.
دورنما
سی و یکسال بعد از انقلاب، در حالیکه:
بیش از هفتاد درصدِ جمعیتِ کشور پایین تر از سی سال دارند و میخواهند مثل سایر جوانان دنیا آزاد زندگی کنند؛
بیش از شصت درصد دانشجویانِ کشور دخترند؛
از نظر سطح سوادآموزیِ زنان و نرخ زاد و ولد، که شاخصهایِ عمدهٔ پیشرفتِ مردمشناسانهٔ یک جامعه اند، کشور ما به مقیاس اروپایی نزدیک شده و مُدرنترین و غربی ترین جامعهٔ منطقه است؛
زنانِ کشورمان برای آزادیِ همهٔ میهن و برابریِ حقوق ِ خود در راس جنبش اند و به چیزی کمتر از مردمسالاری و برابریِ کامل حقوق با مردان تن در نمیدهند؛
رژیم در انزوایِ کامل درونی و بیرونی و در موضع دفاعی قرار دارد؛
جلادان حتی از اجسادِ شهدایمان میهراسند و آنها را به خانواده هاشان پس نمیدهند؛
اُبُهَت و اعتبار ولی فقیه خاطره ای بیش نیست و آقایِ خامنه ای ریشخندِ کوچه و بازار شده و حتی در دیدنِ ماهِ عیدِ فطر کسی حاضر نیست نامش را کنار نام وی قرار دهد؛
…
در چنین شرایطی آقای موسوی مینویسند: "دلگرمی این همراهِ کوچک برای این معضل، راه حلی بود که تعدادی از رای دهندگان در آستانه انتخابات سال گذشته پیدا کردند […] کسانی که می گفتند میان بد و بدتر، بد را انتخاب می کنند […] اصلاح واقعی از همین تمیز و مسئولیت پذیری برای انتخاب این و یا آن شروع می شود."
اگر "بد" را "ولی فقیه بعلاوهٔ یک رئیس جمهور اصلاح طلب" و "بدتر" را "ولی فقیه بعلاوهٔ آقایِ احمدی نژاد" بدانیم گفتن اینکه "بد بهتر از بدتر است" مصداق پیدا میکند، ولی راهبر سیاسی نیست. اگر چه چنین شعاری پیش از تجربهٔ دوم خرداد میتوانست مردم را بسیج نماید، امروز با کمی بدزبانی و اغراق میتوان آنرا به یکی اشکال زیر برگرداند:
- پیش به سویِ گذشته!
- پیش به سویِ شکست!
چرا گذشته؟ چراکه این در "گذشته" است که چنین ترکیبی داشتیم. در زمانِ آقایِ خاتمی، مرقوبترین "بدِ" ممکن را بدست آوردیم! رئیس جمهور، مجلس، شهر ها و استانداری ها، رسانه ها … همهٔ نهادها با ما بودند جز یکی شان … ولایت فقیه.
چرا شکست؟ چرا که در چارچوب این قانون اساسی، و با حضور ولایت فقیه، دستیابی به مردمسالاری همانقدر شدنی است که ساختن بادبادک با برگهایِ سُربی. نیازی به بازآزمودن آزموده نیست. رویدادهایِ دوم خرداد خدماتی به جنبش نمودند که بزرگترین آن نشان دادنِ اصلاح ناپذیر بودن جمهوری اسلامی بود. این نه به دلیل بدزبانی "افراطیون" و "ساختار شکننان" است، بلکه بدلیل ارادهٔ خودِ مؤسسانِ این جمهوری بوده (بخوانید).
بگذارید پاسخ فرمولِ سادهٔ آقایِ رییس جمهور را با فرمولِ سادهٔ دیگری بدهم:
"بد از بدتر بهتر است و خوب از هر دو!"
اگر امروز با یکدلی سراسری و پشتیبانی مردمی ی که بعد از انقلابِ بهمن سابقه نداشته، و با انزوایِ بی سابقهٔ رژیم نتوانیم مردم را با بانگِ "خوب" فراخوانیم کِی خواهیم توانست؟ منتظر چه روزی باید بنشینیم؟ روزیکه ۱۲۰ در صدِ مردم از جنبش حمایت کنند ؟ روزیکه ضحاک و همهٔ جلادانش داوطلبانه استعفا دهند و دستبند به دست خود را تحویل مردم دهند ؟ یا روزیکه مردم به جنبش پُشت کنند و ارتشهایِ مُستَقَر در مرزهایِ کشور حرفِ آخر را بزنند ؟
آقایِ منتظری خطاب به آقایِ خاتمی نوشت: "مردم ما در جریانِ اصلاحات كار خود را به بهترین وجه انجام دادند، […] مگر مردم چه كاری باید میکردند که نکردند؟"
آقایِ رئیس جمهور، از بعد از انتخابات، مردم چه میبایست میکردند که نکردند؟
در زمانِ آقایِ خاتمی، علیرغم پشتیبانی همگانی مردم از ایشان، میبایست بیعتِ با "بد" را بلعید و ساکت ماند[i]. امروز با جنبشی که عظمت، مردمی بودن و کیفیتِ مسالمت آمیز آن دنیا را به تحسین و حیرت آورده، باز باید با "بد" بسازیم. گویی قرار است کسانی به نوبت با شعار آزادی و مردمسالاری به میدان آیند و سرانجام عروس مردم را به عقد "دیو" در آورند. چیزی درین داستان پوسیده است و بویِ گندش جنبش را مسموم میکند.
جنبش سبز، همانگونه که آقایِ موسوی میگویند، با شعار "رای من کجاست آغاز" شد، ولی شعارهایِ روز قدس شکی برای کسی باقی نگذاشت که مردم، سوار بر گردهٔ تجاربِ دوم خرداد و رویدادهایِ بعد از انتخابات، سخنرانی ِ ضحاک و کشتار تظاهرکنندگانِ مسالمت آمیز، درپی ِ "ساختار نوینی" هستند، و نه تنها داشتن یک "رئیس جمهور خوب" در درونِ یک "ساختار پوسیده".
هستهٔ مرکزیِ این بیانیه را، که سرتاپا بر گزینش ِ بد بر بدتر استوار است، پشتیبانی ِ سرسختانه از قانونِ اساسی تشکیل میدهد.
تلاش و تبلیغ برایِ "تجویز" گزینهٔ "بد"، همانگونه که در تجربهٔ دوم خرداد دیدیم، به سرخوردگی ِ مردم میانجامد. آقایِ منتظری درین بارهٔ خطر مأیوس کردنِ مردم از جنبش به آقایِ خاتمی نوشت: "هنگامی كه آقایِ خاتمی سیاستِ محافظه كاری و ملاحظه بیش از اندازهٔ رقبایِ اصلاحات را پیش میگیرد، مردم بتدریج از شخص و جریانِ وابسته به ایشان و نیز از اصلاحات مأیوس و ناامید میشوند، که نمونهٔ آن را در انتخاباتِ شوراها و در جریانِ ردِ صلاحیت ها و تحصن تعدادی از نمایندگانِ مجلس دیدیم."
با کمالِ تاسف جوانه هایِ چنین دلسردیِ خزنده ای، به همان دلایل، هم اکنون در میانِ مردم دیده میشود. بیعتِ آقایِ خاتمی با ولی فقیه و ترمز نهادنِ ایشان به جنش، باعث به هدر رفتن نیرویِ بالقوهٔ آن گردید. آقایِ موسوی با نویدِ "پیش به سویِ بد" و بازگشت به قانون اساسی در آستانهٔ تکرار همان اشتباه قرار دارند.
بیانیه همین است که هست. من ابتکار آقایِ موسوی را در به راه اندازیِ گفتمانِ "منشور"، به فالِ نیک میگیرم. هر گامی برایِ گذار از موضعگیریهایِ "کُلی گویانه" به اسنادِ برنامه ای، هر چند پیشنویس باشند، گامی است به پیش. باید از جایی شروع کرد. امیدوارم این برگه درین پهنه مفید افتد.
نگاهی میاندازم به چند نکتهٔ مهم دیگر درین بیانیه.
ولایت فقیه
اخیرن در نامه ای به آقایِ موسوی از ایشان خواسته بودم که به سکوتشان در بارهٔ "ولایتِ فقیه" و نقش آقایِ خامنه ای پایان دهند. به گمانِ نگارنده و بخش بزرگی از جنبش و هم میهنانمان، که به نظر من اکثریتِ قاطع را تشکیل میدهند، این اصل به عنوانِ یکی از ریشه هایِ اصلی ِ استبدادِ کنونی، و آقایِ خامنه ای به عنوانِ آمر جنایاتِ سالهایِ اخیر شناخته شده اند. آقایِ موسوی میتوانند موافق و یا مخالف این دید باشند، ولی به عنوان رئیس جمهور منتخب کشور، نمیتوانند آن را نادیده بگیرند و آنگونه عمل کنند که گویی "انگار نه انگار".
امروز، هر چند پشتیبانی آشکارا از ولایت فقیه کمابیش ناممکن و به خودکشی سیاسی نزدیک شده، اما نمیتوان مردم را در تاریکی نگاه داشت. مردم ایران صغیر نیستند و حق دارند در موردی چنین محوری و حیاتی برایِ جنبش و آیندهٔ کشور، از دیدگاهِ رئیس جمهور منتخبشان آگاه شوند.
اگر داشتن رئیس جمهور و مجلس و شهرداری ها و استان داری ها و رسانه ها و چند اصل پیشرو در قانون اساسی… برای مردمسالار کردن کشور کافی بود، آقایِ خاتمی ما را به بهشت برده بود.
آقایِ موسوی مینویسند:
"جنبش سبز […] با اتکا به بازخوانی انتقادی تحولات صورت گرفته پس از انقلاب – به خصوص در عرصهٔ روابطِ ملت و دولت- برپایه میثاق مشترکِ مردم ایران یعنی قانونِ اساسی، در پی دستیابی به آینده ای روشن برای ملت ایران است"
[تاکید ها همه جا از من است. ر-ه]
به نظر میرسد که در "باز خوانی انتقادیِ" آقایِ موسوی جایی برایِ روابط ملت و دولت با "ولی فقیه" وجود ندارد. چند روز بعد از بیانهٔ ایشان آقایِ کروبی مینویسند: "اختیارات ولایتِ فقیه را پیامبران نیز نداشتند. […] گمان نکنم حتی خدا چنین حقی … برایِ خودش نیز در نظر گرفته باشد". در حالیکه آقایِ کروبی اعلام میکند که ولی فقیه از پیامبران که هیچ، از خودِ خدا هم سبقت گرفته، سکوتِ آقایِ موسوی درین مورد هر روز که میگذرد کمتر قابل درک است و سوررئال مینماید. این بی اعتنایی به مسالهٔ مرکزی جنبش و تاریخ معاصر ما بی احترامی به نقش مردم در گفتمان تاریخی است. مساله "ولایت فقیه" یا در یک گفتمانِ آشکار و ملی حل میشود یا در پشتِ درهایِ بسته. به گمانِ من مردم اشتهایی برای گزینهٔ دوم ندارند.
- "…با این حال نمی دانم چرا ایشان همین حقیقت را صریحا به مردم نمی گوید؟[ii]"
در این بیانیه آقایِ موسوی واژه هایی را که مردم را "عصبانی" کنند به کار نمیبرند. زبانم لال، گویی ایشان مثل پدر دلسوزی که برایِ نترساندنِ فرزندانش "لولو" را پشتِ پرده پنهان کرده و برایشان افسانه هایِ شاد تعریف مینماید، رفتار میکنند. گویی در قانونِ اساسی ی که آقایِ رئیس جمهور خوانده اند و ازآن دفاع میکنند تنها فصل "حقوقِ مردم" وجود دارد. و یا در کشور مربوط به "منشور" کسی هرگز نام "ولایت فقیه" را نشنیده. نویسندهٔ نامدار انگلیسی آقای ژرژ اورول[iii] هم در بارهٔ تئوریِ استفاده نکردن از واژه هایی که به مردم "حس نا امنی" میدهند رُمان معروف خود، [iv]۱۹۸۴، را نوشت. فکر نکنم که استفاده از چنین شیوه هایی در شأن رئیس جمهوری که در چنین انتخابات حماسی برگزیده شد و امروز، به گفتهٔ آقای تاجزاده، حتی جانش را مدیونِ مردم است، باشد.
"زیر سبیلی" رد کردن نهادی به محوریتِ نهادِ "ولایت فقیه" و حضوری به دست و پا گیریِ حضور آقای خامنه ای در یک "منشور" بیشک بزرگترین کاستی ِ آن است. تنها در شعر نیست که نانوشته ها گاه بیش از آنچه که نوشته شده اهمیت دارند. مردم ما صغیر نیستند و آقایِ موسوی بهتر است نقش آن "پدر دلسوز" را رها کرده و چون نمایندهٔ منتخبِ مردم "لولو" را به همگان افشا کنند. کاری که آقایِ منتظری کردند.
قانونِ اساسی یا "میثاق مشترکِ مردم ایران"
من به این امر که آقایِ موسوی صادقانه به قانون اساسی باور داشته باشند احترام مینهم. مهم این است که ایشان نیز به عنوانِ یک مردمسالار، که "ارادهٔ مردم" را میزان و پایگاهِ ساختار حکومتی میدانند، این واقعیت را قبول کنند که بخش هنگفتی از مردم کشور ما با این قانون اساسی، با اصل ِ "ولایت فقیه" و با "دخالتِ دین در سیاست" مخالفند. آقایِ موسوی، چه بخواهند و چه نخواهند، باید تحول جامعهٔ ما را ببینند.
نیازی به "خائن" خطاب کردن یگدیگر نیست. این دگراندیشی ها و گفتمان ها، اگر بدون تابو و اتهام زنی با آنها برخورد شود، ریشهٔ مردمسالاری را در میهنمان میدوانند.
کدامیک ازین دو دیدگاه از پشتیبانی بیشتر مردم برخوردار است؟ در جایِ دیگری من نشان داده ام که در چند دههٔ گذشته، جامعهٔ ما دگرگونی های ژرف و مردمشناسانه ای را گذرانده. علیرغم تلاش جمهوری اسلامی برای سد کردنِ مدرنیسم و غربزدگی، امروز جامعهٔ ایران به مُدرنترین جامعهٔ منطقه تبدیل شده. بر پایهٔ این نگرش من برآنم که جامعهٔ ما برایِ گذار به یک ساختار مردمسالار و فرادین کاملن آماده است. آقایِ موسوی برعکس، به نظر میرسد، هنوز براین باورند که مردم برایِ دفاع از شعار "نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی" به خیابان میآیند و خون میدهند.
- داوری با کیست؟
- رأی مردم (جمهور) در یک همه پرسی.
روزهایِ تاریخی ی را میگذرانیم. شمشیری که عزیزانِ دربندمان را تهدید میکند، و حضور صدها هزار سرباز آمریکایی و هزاران کارشناس اسرائیلی در مرزهایِ کشور، مجالِ چندانی برایِ فحاشی و سنگپراکنی باقی نمیگذارند. بدونِ اعتمادِ متقابل و همسنگریِ مردمسالارانِ سکولار و مذهبی، هر ساختاری که جانشین استبدادِ کنونی شود، تلاش خواهد کرد که "به نام اکثریت"، "سکولار" یا "اسلامی"، اراده اش را به "اقلیت"، "اسلامی" یا "سکولار"، تحمیل کند.
بدونِ تفاهم و اعتمادِ متقابل ِ این دو گردانِ جنبش، جمهوریِ آیندهٔ ایران یا یک ساختار سکولار-استبدادی از نوع "ترکیهٔ آتاتورک" خواهد بود یا … همین که امروز داریم: "استبدادِ به نمایندگی از طرفِ خدا". ضرورتِ این همدلی را منتسکیو، پدر سکولاریسم نوین، از همان ابتدا دریافته بود.
تغییر قانون اساسی[v]
جملهٔ "قوانین کشوری و از جمله قانون اساسی متونی همیشگی و تغییر ناپذیر نیستند" را میتوان دو گونه درک کرد:
یک) میتوان محتوای "همین" قانون اساسی را "تغییر" داد
دو) میتوان "قانون اساسی" تازه ای برگزید، مثل جملهٔ: حسن آقا "تغییر منزل" داد
شکی نیست که منظور آقای موسوی از تغییر، تغییر نوع اول است، ولی اگر ایشان این متن را مقدس و همیشگی نمیدانند، میتوان نتیجه گرفت که "گزینهٔ دیگر برایِ داشتن یک قانون اساسی بهتر تدوین قانون اساسی نوین است". این گزینه بویژه در کشور ما صدق میکند. از آنجا که ریشهٔ فساد و استبداد در قانون اساسی کنونی اصل ولایت فقیه و اصول ضمیمه هستند و همهٔ این اصول "الی الابد و غیر قابل تغییر" اعلام شده اند، راهِ دوم به گمانِ من واقع بینانه تر است.
اصلاح ناپذیر بودنِ قانونِ اساسی زادهٔ ذهنیاتِ تندروانِ چپ رو نیست بلکه این خودِ بنیانگذاران جمهوریِ اسلامی هستند که آشکارا اعلام کردند: "ما اصلاح پذیر نیستیم!" و چون انگار این واقعیت نیاز به اثبات داشت، جنبش دوم خرداد، با کاروانِ شهدایش، از ۱۸ تیر گرفته تا قتلهایِ زنجیره ای، جلویِ چشم همهٔ ماست. تغییر ناپذیر اعلام کردنِ اصولِ بنیادین قانون اساسی اولین گام خودگورکنانهٔ جمهوری اسلامی بود. قفل کردنِ قانون اساسی کلیدِ درکِ "اصلاح ناپذیری" جمهوری اسلامی است. من در جایی از سرقتِ پیشنویس نهایی قانون اساسی سخن گفته ام.
از آنجا که امکانِ اعمالِ حاکمیتِ مردم از طریق همه پرسی در قانون اساسی ِ فعلی نیز وجود دارد، باید مسالهٔ حفظ و یا جایگزینی این قانون اساسی با یک قانون اساسی نوین را از طریق مسالمت آمیز، شهروندانه و قانونمند حل کرد. این امر شدنی است. جایگزینی یک قانون اساسی با قانون اساسی دیگری بدونِ کاربردِ خشونت، امری است عادی که در بسیاری از کشورها اجرا میشود. فرانسهٔ امروز "جمهوریِ پنجم" خود را میگذراند. مهم شکستن ِ تابویِ مسخرهٔ تقدس در بارهٔ قانون اساسی کنونی است و ایجادِ شرایطِ لازم برایِ اینکه مردم (جمهور) بتوانند اعمالِ حاکمیت کنند.
بیانیهٔ هجدهم سخنی ازین بُن بستِ قانون اساسی نمیگوید و تصویری غیر واقعی ازین مسالهٔ تاریخی و بغرنج ِ کشورمان میدهد که به زیانِ درکِ درستِ جنبش است.
حقوق زنان و اقلیت ها
بیانیه تنها یک جمله به حقوق این دو گروه اختصاص داده: "جنبش سبز بر حمایت از حقوق زنان، نفی هر گونه تبعیض جنسیتی و حمایت از حقوق اقلیتها و اقوام تاکید ویژه دارد". با توجه به ستمی که بر زنان و اقلیت ها رفته و اهمیت تاریخی و سیاسی دادخواهی و برقراریِ عدالت درین موارد نوشتن یک جملهٔ "زیبا "، بدونِ هیچ تعهدِ مشخص، فاقدِ هرگونه ارزش برنامه ای است. زمانِ انتخابات و سخنرانی هایِ عوام پسند به سر رسیده. مردم ما تعهدشان را با خونشان بر سنگفرش ها و در چوبه هایِ دار امضا میکنند. جملهٔ زیبا کجا و تعهدِ برنامه ای کجا!
متاسفانه ایشان نام این
"حقوق" را نمیبرند. در مورد زنان، آنچه که سراسر جنبش و بویژه زنان برایِ کسب آن
مبارزه میکنند "برابریِ کامل ِ حقوق زنان و مردان در همهٔ پهنه هایِ
سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جامعه است". این یک
تعهد برنامه ای میتواند باشد.
بیانیه در نیم جمله ای که به مسالهٔ قومی
اختصاص داده، نه از حق خودگردانی ِ فرهنگی و اداری سخن میگوید، و نه از حق
آموزش به زبانِ مادری، که در قانونِ اساسی هم آمده.
منشور جهانی
حقوق بشر
چند بار در بیانیه از "حقوق بشر" سخن رفته. شک ندارم که
آقایِ خلخالی هم از "نوع ویژه ای از حقوق بشر" دفاع میکرد. آنچه که از آقایِ موسوی
انتظار میرود جدا کردنِ صف خود و جنبش از صفِ دجالان و پذیرش رسمی، آشکار و بدونِ
ابهام "منشور جهانی حقوق بشر" به عنوانِ زیربنایِ درک، تعریف و تضمین این حقوق در
ایران است. ایشان مینویسند: "عدالت، آزادی، استقلال، کرامت انسانی و
معنویت ارزشهایِ جهانی هستند و تجربه آموزی از ملتهایی که برای دستیابی به این
ارزشها تلاش کرده اند […] از دیگر راه کارهای جنبش است."
پذیرش
"منشور جهانی حقوق بشر"، که یکی از بزرگترین دستاوردهایِ سراسر تاریخ است، هم یک
تعهدِ برنامه ای است و هم یک گام در نزدیک کردنِ کشورمان به جامعهٔ بین
المللی.
چکیده
*) پیشنهادِ آقایِ
موسوی به گزیدن "بد" در مقابل "بدتر" باز گشتی است به دورانِ پیش از تجربهٔ دوم
خرداد. مردم ما، به حق، هیچ راه حلی را که "ولایت فقیه" جزئی از آن باشد
نمیپذیرند. خطر چنین برخوردی، که نتایج آنرا هم اکنون نیز میتوان دید، دلسرد
کردنِ مجددِ مردم از جنبش است.
*) ادامهٔ سکوتِ آقایِ
موسوی در بارهٔ نقش جنایتکارانهٔ آقایِ خامنه ای و اصل ولایت فقیه، هر روز غیرقابل
قبولتر میشود. این سکوت تنها آب به آسیابِ استبداد
میریزد.
*) آقایِ موسوی باید از تحمیل گزینهٔ ادامهٔ
قانون اساسی موجود به عنوان تنها راه جنبش دست بردارند و درخواستِ بخش بزرگی از
جنبش را برای تدوین یک قانون اساسی نوین به عنوان یک گزینه به رسمیت شناسند. تنها
راه درین زمینه، گفتمانِ شهروندانه و همه پرسی ِ آزاد
است.
*) برایِ اجتناب از کلی گویی و جدایی ِ صفِ جنبش
از صفِ دجالانِِ سی سالِ گذشته، باید در بیانیه از تعهداتِ روشن چون "برابریِ کامل
حقوق زن و مرد" و "منشور جهانی حقوق بشر" استفاده کرد.
*)
آقایِ موسوی با اخلاص مینویسند: "این متن قدم اولین است و جنبش سبز در سیر تکاملی
خود انشاءالله متن کاملتر و زیباتری خواهد آفرید." امیدوارم این برگهٔ ناچیز درین
مهم مفید افتد. فرانسویها حق دارند بگویند: "آنکه دوست دارد سختگیر است". چگونه
میتوان این کشور را دوست نداشت؟
پیش از انقلابِ بهمن هرگاه شاه سرفه
میکرد از همه سو بانگِ "احسنت" و "مرحبا" بر میخواست. بعد از انقلاب به جای
"احسنت" و "مرحبا" سخنانِ "رهبر" با صدها "صلوات" و "مرگ بر…" بریده میشود. در
سالِ گذشته، با کمالِ تاسف، پشتیبانی ِ دربست و اغلب گروهی و غیر انتقادیِ
بسیاری از فرزانگانِ میهنمان از آقایِ موسوی دور ِ تازه ای ازین اعتیادِ
فرهنگی را به نمایش گذاشت. خروج از این چارچوبِ فرهنگی شاید به این سادگی ها نباشد
ولی ضرورتِ زمانِ است. در پهنهٔ نبردِ فرهنگی باید مفاهیمی چون "چکِ سفید" و "پدر
ملت" را در جامعه منزوی نمود و نشان داد که چک سفید ندادن به کسی، بویژه به
یک شخصیتِ سیاسی، به معنی "بی اعتمادی" به او نیست، بلکه به "هیچ کس" نباید چکِ
سفید داد. بزرگترین تضمین استقرار و پاسداریِ یک ساختار مردمسالار در
میهنمان، ارتقاء فرهنگِ سیاسی ِ و دمکراتیکِ مردمی است.
به عزیزانی
که مرا از تضعیفِ آقایِ موسوی برحذر میدارند پاسخ میدهم که من "سکوت" در برابر
کاستی هایِ جنبش و مواضع ایشان را مغایر منافع مردم و جنبش میدانم. من هرگز نه
قدردانیم از نقش ایشان را در به راه اندازی جنبش بعد از انتخابات پنهان کرده ام، و نه
انتقادهایم را از ایشان.
آه ای آزادی
خانه ات کجاست؟
ما که قفل
ز در
و در ز کلبه
کنده ایم
روستایِ ما اینک
-- دیرزمانی است --
که
پنجره ایست باز
رضا هیوا
پاریس
بیست و دو تیر ۱۳۸۹
سیزده ژوئیه
۲۰۱۰
[i] سپاسگزاریِ آقایِ خاتمی از دانشجویان بخاطر سکوتشان بعد از کشتار ۱۸ تیر
[ii] نامهٔ آقای منتظری به آقای خاتمی
[iii] George Orwell
[iv] "اورول" درین رمان نشان میدهد چگونه یک ساختار استبدادی و ایدئولوژیکی همواره به "دشمن" و "جنگ" نیاز دارد و برای زنده نگاه داشتن این جَو و کنترلِ ذهن مردم چگونه از زبان استفادهٔ ابزاری میکند. آنها تمام واژه هایی را که بتوانند منتهی به تفکر انتقادی و حتی پرسش هایِ "خطرناک" شوند، یکی یکی شناسایی کرده و از فرهنگنامه بیرون میریزند.
[v] در بند نخستین این برگه واکنشم را به آخرین اخبار درین باره داده ام
هوارد زین[i]
پرچمها را کنار گذاریم
چه خوب بود اگر درین روز چهارم ژوئیه ملیت گرایی و تمام نمادهایش را به کنار میگذاشتیم:
پرچم ها، دعاویِ اطاعت و پیروی، سرودها، و پافشاری در ترانه ها که خدا باید آمریکا
را از دیگر برجسته تر کند و برکتش دهد.
آیا این ملیت گرایی --
ازخودگذشتگی آنچنان سرسختانه به یک پرچم، یک سرود، یک مرز، که کشتار دسته جمعی به
راه اندازد -- در کنار کینهٔ مذهبی، یکی از بزرگترین بلاهای زمان ما نیست ؟
این شیوه های تفکر -- که از زمان کودکی پرورانده، تغذیه و تلقین میشوند -- تنها
به درد آنان که در قدرت اند میخورد و برای دیگران جز مرگ ارمغانی ندارد.
روحیهٔ ملی در کشور کوچکی، که فاقد هم توانِ نظامی و هم عطش ِ کشورگشایی باشد
(سویس، نروژ، کوستا ریکا و بسیاری دیگر) میتواند بی آزار باشد. اما در ملتی مانند
ملت ما آمریکا -- عظیم، با هزاران سلاح کشتار دست جمعی -- آنچه که میتوانست غروری
بی زیان باشد، تبدیل به یک ملیت گرایی بلندپرواز و پرنخوتی میشود که هم برای دیگران
و هم برایِ خودمان خطرناک است.
شهروندان ما آنگونه بار آورده شده اند تا ملت خودمان را متفاوت از دیگران ببینند،
یک مورد منحصر به فرد در جهان، یگانه وار اخلاقی، با گسترش به خاکِ دیگران برایِ
به گسترش ِ تمدن، آزادی و مردمسالاری.
این خودفریبی خیلی زود شروع شد.
هنگامیکه نخستین مهاجرین اروپایی به داخل خاکِ سرخپوستان در خلیج ماساچوست وارد
شدند، خشونت به جنگ علیه سرخپوستان پِکوت[ii]
تبدیل شد. کشتار سرخپوستان خداپسندانه به نظر میرسید و تصاحب زمین، طبق ِ
فرمانِ تورات. پوریتان[iii]
ها یکی از مزامیر داوود را نقل میکردند، که میگوید: "از من بخواه، و من به
تو خواهم داد: بهشت را به فرزندانت، و آخرین پارهٔ زمین را به تو، که ازآنِ تو
باشد"
هنگامیکه انگلیسیها یک روستایِ پِکوت را به آتش کشیدند و همهٔ مردان، زنان و
کودکانش را قتل عام کردند، یزدانشناس[iv]
پوریتان کاتون ماتر گفت: "از قرار معلوم در آن روز تعدادی بیش از ۶۰۰ پکوت به
جهنم ارسال شدند".
در آستانهٔ جنگ مکزیک یک روزنامه نگار آمریکایی نوشت "سرنوشتِ آشکاری که
آسمان برایمان رقم زده این است که در سراسر قاره مستقر شویم." و یکسال پس از
شروع این تهاجم، نیویورک هرالد اعلام نمود: "به گمان ما این بخشی از سرنوست
ماست که این کشور زیبا را متمدن سازیم."
و همیشه برای اهداف بیخود بوده که کشور ما به جنگ رفته.
ما کوبا را در سال ۱۹۸۸ اشغال کردیم تا کوباییان را آزاد کنیم، و بلافاصله پس از
آن به جنگ با فیلیپین پرداختیم تا، به قول پرزیدنت مک کینلی، "مردم فیلیپین
را متمدن و مسیحی سازیم."
در کنار قتل عام فیلیپینی ها توسط ارتش ما (دست کم ۶۰۰،۰۰۰ فیلیپینی در طی چند سال
درگیری کشته شدند)، وزیر جنگ ما، الیهو رووت، میگفت: "از زمانیکه جنگ آغاز
شده سرباز آمریکایی با سایر سربازانِ دیگر کشورها متفاوت است. او پاسدار پیشروُ ِ
آزادی و عدالت، نظم و قانون، و آشتی و سعادت است"
امروز میبینیم که سربازان ما در عراق متفاوت نیستند. آنان، شاید بر خلافِ نیت
درونی ِ خودشان، هزاران غیرنظامی عراقی را کشته اند. و برخی شان نشان داده
اند که قادر به شکنجه و بیرحمی اند.
در عین حال خود این سربازان نیز قربانی ِ دروغهایِ حکومتمان اند.
چندین بار از پرزیدنت بوش شنیدیم که به سربازان میگفت که اگر در جنگ کشته شدند یا
معلول، بی دست و پا، کور، به خانه بازگشتند، بدانند که این در راه
"آزادی" و "دموکراسی" بوده است؟
یکی از عوارض اندیشهٔ ملیت گرایی ازدست دادنِ حس ِ تناسب است. کشته شدن ۲۳۰۰
نفر در پرل هاربر بهانه ای میشود برایِ کشتار ۲۴۰،۰۰۰ نفر در هیروشیما و
ناگازاکی. کشته شدن ۳۰۰۰ نفر در یازده سپتامبر توجیه کنندهٔ کشتار ده ها هزار نفر
در افغانستان و عراق میگردد.
هم چنین هنگامیکه ملیت گرایی مُهر برکت و تایید آسمانی به خود میگیرد به خشونت و
تندیِ ویژه ای دست مییابد. امروز رئیس جمهور ما که دو جنگِ تهاجمی در طول چهار سال به راه
انداخته، در جریانِ مبارزاتِ انتخاباتی سالِ ۲۰۰۴ به ما اعلام میکند که این خداست
که از زبان او سخن میگوید.
ما باید این اندیشه را که ملت ما متفاوت با، و از نظر اخلاقی برتر از، سایر قدرتهایِ
امپراطوریِ تاریخ جهان است، به دور اندازیم.
ما نیاز داریم تا تعلق و وابستگی خود را نژاد بشریت اعلام کنیم نه به هیچ ملتِ
ویژه ای.
هوارد زین
برگردان از رضا هیوا
این برگه در سال ۲۰۰۶ توسط "پروژهٔ رسانهٔ پیشرو[v]"
به چاپ رسید.
هوارد زین در روز ۲۷ ژانویهٔ سال ۲۰۱۰ درگذشت
برای "لانه زنبور" جوانیم، دانشکده فنی
ای همیشه "لانهی زنبور"
ای خانهیِ عسل
ای کمینِ سالهایِ آتش
عطرِ ۱۶ آذرهات
تبِ جلساتِ آمفیتئاترت
ضربهیِ گاردها
و زنجیرِ "برادران"
...
آن یاد
آن عطر
آن فریاد
آن روزها
درین ناکجا آباد
همواره با من است
ای همیشه "لانهی زنبور"
ای خانهیِ عسل
ای کمینِ سالهایِ آتش
امروز
تنها به کنهِ این تبعید
رو به کعبهیِ دیار
بار دگر هوایِ آن ترانهات را دارم
که چه خوش میخواند
اتحاد، مبارزه، پیروزی!
اتحاد، مبارزه، پیروزی!
اتحاد، مبارزه، پیروزی!
© رضا هیوا
۲ فروردین ۱۳۸۱، لندن
طومار برای خواهرم
روزی که سوار بر قاطر
در کاروانِ کاسبانِ یاغی ِ مرزی
از کوه هایت گذر میکردم
و مین های منفجر نشده
مرا به زندگی باز سپاردند
چه میدانستم که روزی
در آنسویِ فلک
طومار بدست
اشک در آستین
خشم در غلاف
برایِ نجاتِ عزیزان
گدایی امضا کنم
آی خانم های محترم
آقایان عزیز
لطفاً توجه کنید
من خواهرم در راهرو مرگ است
اگر زحمت نمیشود
…
روزی که سوار بر قاطر
در کاروانِ کاسبانِ یاغی ِ مرزی
از کوه هایت گذر میکردم
چه کسی میدانست که قرنی بعد
با مویِ سپیدم
از پنجره ای جادویی
به آغوش ِ لبخندهایِ روستا
و به اندرونِ سرمازدهٔ کلبه هاشان باز خواهم گشت
تا در کنار برادر کوچکِ سرخم در تُنگِ آب
مقاومتِ روستا را
به اتفاق جشن بگیریم
آری به اتفاق می توان …
رضا هیوا
پاریس، لانه
2009-11-29#17.00
